10182018پنج شنبه
Last updateشنبه, 06 می 3882 2pm
کد خبر: ۹۷۰۱۰۴3117

گزارش سفر به یادمان شهدای عملیات رمضان

به قلم ـ عباس کرم الهی

روز شنبه 12 اسفند 1396 وقتی که آخرین شب اجرای نمایش حکایت ناتمام یک زن  به کارگردانی اینجانب در سالن اجتماعات شهید مدافع حرم « احمد حیاری » خاتمه یافت از بازیگران و عوامل اجرایی حلالیت طلبیدم ، چون فردای آن روز می بایست به اردوگاه شهید حبیب الهی اهواز حرکت می کردم .

از قبل گفته بودند می بایست صبح روز یکشنبه 13 اسفندماه 1396 ابتدا به معراج شهدای اهواز خودم را معرفی کرده تا ساعت 12 ظهر به اردوگاه شهید حبیب الهی اهواز به عنوان خبرنگار جهاد رسانه ای شهید رهبر اعزام شود .

عقربه های ساعت 11:15 دقیقه را نشان می داد که از ترمینال تا معراج شهداء پیاده روی کرده و پس از 15 دقیقه به محل مورد نظر رسیدم ، عجب شور و حالی داشت ، جوان ترها تا مرا دیدند به استقبالم آمده و وسایلم را تا محلی که باید چند دقیقه ای استراحت می کردیم حمل نمودند ، وقت اذان  رسید و به نمازخانه ای که معمولا پیکر مطهر شهداء را  می برند رفتیم ؛ پس از اقامه ی نماز به اتفاق 18 نفر دیگر از خبرنگاران جهادرسانه که از اقصی نقاط کشور آمده بودند سوار ماشین شده و به طرف اردوگاه حرکت کردیم .


وقتی به اردوگاه رسیدیم  ، محوطه مملو از خادمین شهدایی بود که از سراسر کشور دور هم جمع آمده بودند تا پس از تقسیم بندی در یادمان ها به زائرین راهیان نور خدمت رسانی کنند و به همراه هر گروه یک خبرنگار جهت پوشش خبری آنها را همراهی کند .


 

وقتی که ما را ثبت نام کردند گفته بودند باید به  یادمان عملیات کربلای 4و یا به عبارتی« علقمه »  اعزام شوم  اما محل مأموریت در دقیقه ی 90 تغییر کرد  و قرار بر این شد که  به یادمان شهدای عملیات رمضان « پاسگاه زید»  بروم ؛ آموزش های لازم آغاز گردید و این کار تا ساعت 22 دوشنبه 14 اسفند ادامه داشت  ، سه شنبه 15 اسفند روز رفتن به یادمان  فرا رسید و پس از صرف صبحانه و جمع آوری وسایل هر گروهی پشت سر تابلویی که نام یادمان مورد نظر بود به ستون یک صف آرایی کردند .

ساعت 11:25 دقیقه قبل از ظهر روز سه شنبه به یادمان شهدای عملیات رمضان رسیدیم و از همان ابتدا پشه ها به استقبالمان آمدند ، چند نفر از خادمین شهدا از جمله حاج محمد حسن زاده از بچه های بسیار مهربان و دوست داشتنی مشهد مقدس برای دومین سال متوالی بود که به این یادمان آمده بودند ، چند دقیقه ای در محل استراحت نشسته بودیم که حجت الاسلام محمد ابراهیم ضامنی مسئول خادمین شهدا به گروه خوش آمد گفت و با ادبیات خوبی خدمت به شهداء در  محور عملیاتی رمضان را همانند سایر یادمان ها مقدس دانست ، با این تفاوت که  « یادمان رمضان غریب است ، چون  کمتر مسئولی به این یادمان می آید ، لذا خدمت خالصانه و بدون ریا خادمین اجر و ثوابی بالاتر دارد . »


از گروه مرحله ی اول فقط چهار/4 نفر را دیدیم و بنا به گفته ی مسئول خادمین شهداء اکثرا یکی دو روز قبل ،ربار سفر را بسته و به عبارتی رفیق نیمه راه بودند ؛ سید مقداد موسوی(از اهواز) حسین رفیعی ، حمید قادری معروف به مقداد و ابراهیم آوردیده ، هر سه نفر( از شیراز) ؛ چهار نفری بودند که  موفق شدیم آنها را در جمع خود ببینیم ، البته ابراهیم آوردیده جهت زیارت از جمع خداحافظی کرد و برای رفتن به مشهد مقدس با همان ماشینی که ما را آوردیده بود به اهواز رفت .

بچه های خود را معرفی کردند و طبق جدول زیر  شهرستان ماهشهر از استان خوزستان و آبیک از استان قزوین بیشترین خادمین شهداء را به خود اختصاص داده بودند .

« حاج محمد حسن زاده از جانبازان هشت سال دفاع مقدس که دست راستش به صورت معجزه آسایی پیوند خورده بود به همراه محمدجواد مریمی ، حسین رفیعی از مشهد ـ محمدعلی جاسبی زاده ، علیرضا رحمانیان و مرتضی آلبوغبیش از شهرستان ماهشهر ـ احمدرضا داس نورد ، محمد اینانلو ، طاها پاشایی و سید سجاد میر سلیمانی از آبیک استان قزوین ـ محمد رضا روشن بین از بهبهان ـ رضا صالحی از نودژ استان کرمان ـ مرتضی مرادی از شهرستان ایذه به اتفاق من « عباس کرم الهی از شهرستان شوش » نفراتی بودیم که قرار بر این شد تا روز جمعه 25 اسفند 1396 در خدمت شهداء و زائرین راهیان نور باشیم .

 البته شش نفر از خواهران هم که « مادر ، دختر ، خواهر و همسر» مسئول خادمین شهداء بین آنها بودند نیز به عنوان خادمین  شهداء به یادمان خدمت رسانی می کردند .

 حاج آقای ضامنی بعد از صرف « صبحانه ، ناهار و شام » بچه ها را عادت داده بود که اول یک دعا کنند و بعد به نیت یکی از شهدای هشت سال دفاع مقدس و مدافعین حرم صلواتی به صورت دسته جمعی قرائت شود ، این کار در ده روز متوالی و در مجموع 30 بار اجرا شده به طوری که الان هم که خانه هستم این کار پسندیده را در خانه هم انجام می دهم .


بعداز گذشت سه روز از حضورمان ، « حجت الاسلام سید جلال فاطمی نسب و حسین کریمی از فیروزآباد استان فارس به جمع ما اضافه شدند که فاطمی نسب شوهر خواهر مسئول خادمین و حسین کریمی هم از بستگان فاطمی نسب بود . اما در چهارمین روز اعلام شد که تعداد خادمین در یادمان رمضان زیاد هستند و در نتیجه بچه های شهرستان ماهشهر را برای چند روز باقیمانده به یادمان دهلاویه انتقال دادند ، محمدرضا روشن بین هم دو روز قبل  از گروه خداحافظی کرد و طاها پاشایی از بچه های آبیک استان قزوین هم یک روز زودتر از جمع خداحافظی کرد و به اردوگاه شهید حبیب الهی رفت تا فردای روز وداع به دیگر دوستانش ملحق شود .

فردای روز بعد با بچه های ارتش که در واقع مدیریت مستقیم یادمان را بر عهده داشتند آشنا شدیم « سرهنگ زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران حاتم مظفری ، سرهنگ دوم زمینی نیروی هوایی علی مصطفوی ، سرهنگ دوم پاسدار ذبیح الله لطفی زاده و سرهنگ حسین پورجار نژاد « روایتگران فتح و عملیات رمضان » ـ حجت الاسلام احمد دهنوی «روایتگر سیره ی شهداء » حجت الاسلام محمدرضا کمالی« خادم شهداء » شیردل مدیر یادمان ، سروان حاجی امرالهی مسئول اجرایی یادمان ،حمید آرین مسئول آمار یادمان ـ فالح شیداوی  مسئول غرفه ی اغذیه و البسه ، حیدری نقاش و خطاط  یادمان و..... » از جمله افرادی بودند که روزانه در کنار خادمین شهدا به تجهیز یادمان  مشغول بودند .

 

حاجت روا شدن مریم قربانی از استان مازندران :

اما در پنجمین روز حضور در یادمان یعنی ساعت 10 صبح روز شنبه 19 اسفند 1396 وقتی که کاروانی از مازندران آمده بود و سرهنگ حاتم مظفری از ارتش جمهوری اسلامی مشغول روایتگری عملیات رمضان و حجت الاسلام احمد دهنوی از جانبازان و آزادگان هشت سال دفاع مقدس به سیره ی شهداء اشاره می کرد ، خانمی به نام مریم قربانی با چشم گریان و با بغضی که به گریه تبدیل شده بود گفت ؛ « ای شهدایی که در یادمان غریب عملیات رمضان آرمیده اید ، من 12 سال انتظار سفر به مشهد و زیارت امام رضا(ع) به دلم مانده بود ؛ بارها تا پای ماشین رفتم اما قسمت نشد که برم ، دوبار هم به خاطر بی پولی این توفیق از من گرفته شد ، این شد که امیذ خود را از دست داده بودم و گفتم به جای آن به اینجا بیایم ؛ دو سال پیش آمدم و از ته دل این خواسته را از شما شهداء طلب کردم  که مرادم را حاصل نمایید و گره از رفتن به مشهد را از رویم باز کنید ؛ چون شنیده بودم تعدادی از سنتی ها و حتی غیر ایرانی ها به اینجا آمده و حاجت روا شده اند ؛ همان موقع که از شما خداحافظی کردم و به طرف شلمچه در حال حرکت بودیم ، مسابقه ای برگزار شد و گفتند برنده ی آن به مشهد مقدس اعزام می شود ؛ اما اسم من درنیامد ولی اسم فردی درآمد که باصدای بلند اظهار داشت ، « من همین دو ماه پیش به مشهد رفته ام ، بلیط خود را به کسی می دهم که سالهاست انتظار رفتن به مشهد را دارد. » یکی گفت 4 سال است نرفته ام دیگری گفت 7 سال است این توفیق از من گرفته شده تا این که نوبت به من رسید و گفتم 12 سال است منتظرآنم تا به پابوس امام رضا(ع) بروم و بلیط نصیب من شد و بالاخره انتظارم به سر آمد و به زیارت رفتم ؛ امسال آمده ام که از شما شهداء که مرا هم حاجت روا کردید ؛ الان مطمئن شدم که شهدا همیشه زنده اند و اگر با خلوص نیت  با آنها صحبت کنیم دعا ما  را اجابت و خواستنه یمان  را برآورده می کنند .

 

بهجت رضوی از شهر ری : باورم شد که شهیدان زنده هستند

ساعت 10:15 روز یکشنبه 20 اسفندماه 1396 که مصادف با روز شهداء بود ، کاروانی از شهر ری « جنوب تهران » به یادمان  عملیات رمضان آمد که بین آنها خانمی به نام بهجت رضوی  « خواهر شهید محمد رضوی» وجود داشت ؛ وقتی که مطلع شدیم برادرش در همین عملیات شهد شده است به سراغش رفته و با ایشان  در مورد برادرش سئوالاتی را پرسیدیم که اظهار داشت : « دو سال پیش به همین یادمان آمدم تا با محل شهادت برادرم از نزدیک آشنا شوم در محلی که 12 شهید گمنام آرمیده اند متوجه عکسی شدم که زیر آن عکس اسم برادرم نوشته شده بود اما عکس متعلق به فرد دیگری بود با مسئول یادمان موضوع را در جریان گذاشتم و امسال عکس برادرم را آورده ام تا جایگزین آن عکس شود .

 

وقتی از ایشان خاطره ای از شهید را جواستم در پاسخ گفت :«  یکی از این سال ها در تعطیلات نوروزی که به خرمشهر رفته بودیم ، هوس قایق سواری به سرمان زده بود ، لذا چند نفر سوار قایقی شدیم ، اما این قایق  چون سرعت داشت وقتی که خواست دور بزند واژگون گردید و آنهایی که شنا بلد بودند خود را به ساحل رساندند ، من و به اتفاق یک پیرمرد شنا بلد نبودیم و در حالی که مرگ را جلوی چشم خود می دیدیم یک طناب سبز رنگ به طرف ما پرتاب شد ؛ سر طناب را محکم گرفتم و متوجه شدم آن سر طناب به قایقی بسته شده و جوانی درون قایق است که به ما اشاره می کند ، بیشتر دقت کردم دیدم برادرم است که ما را صدا می کند ، پیرمرد هم وقتی که من جلوتر خود را کشیده بودم سر طناب را گرفته بود ، برادرم دستم را گرفت و من وارد قایق شدم ، و دستم را به طرف پیرمرد دراز کردم و او را به هر زحمتی بود درون قایق کشیدم ، اما وقتی نگاه کردم خبری از برادرم نبود ؛ به اطراف نگاه کردم که یک قایق از ارتش به طرف ما می آمد و وقتی که به ما رسیدند پرسیدند ، چه کسی شما را نجات داد ؟ موضوع را با آنها درمیان گذاشتم و ایشان در پاسخ گفت : « برادر شهیدت شما را نجات داده است . » اینجا بود که باورم شد شهیدان همیشه زنده هستند .

وارد روز چهارشنبه 23 اسفند 1396 شدیم ، وقتی به ساعت نگاه کردم 11:45 را نشان می داد ؛ تنها جایی که می توانستم با ایرانسل اخبار را به سامانه ی جهاد رسانه ی شهید رهبر ارسال کنم ، بالای دژ روی تونل ورودی به یادمان بود ؛ بر روی دکلی که نصب شده بود امکانات استفاده از اپراتور همراه اول در نظر گرفته شده بود  ، بارها هم که متوجه نشده بودم ،  خط خود به خود روی رومینگ می رفت و هزینه های زیادی از ما کسر می گردید حتی اگر گوشی ما زنگ می خورد جواب نمی دادیم و این شده که هر روز مجبور به خرید بسته برای داده ها می شدم ، برای نماز ظهر وقتی به مقبره ی 12 شهید گمنام رفتم با خلوص نیت از شهدا  یک چیز را خواستم و آن این بود که از بین زائرین  راهیان نور علاقه مندانی به خبرنگاری پیدا کنم تا اخبار دیگر شهرستان ها را در پایگاه خبری تحلیلی شوش نیوز منتشر نمایم  . این تقاضا را از شهدا داشتم که فردای آن روز « حاج محمد حسن زادهاز مشهدمقدس  ـ فاطمه تاراشاز دانشگاه شهید باهنر کرمان ،الهام دریاز دانشگاه آزاد بافت ، زکیه زارعیاز دانشگاه آزاد کهنوج ، زهرا گشولاز دانشگاه اصفهان ، الهام اصغرزادهاز شهرستان مبارکه اصفهان ،زهرا صبوحتیاز مشهد مقدس ، کبری عبدیاز تهران ، شیوا سودمند از همدان و زهرا احمدیاز ملایر» آمادگی خود را برای پوشش خبری شهرستان های خود اعلام نموده و علاوه بر آن برای سال آینده به عنوان خبرنگار جهاد رسانه همکاری نمایند .

 

به راستی که اگر با خلوص نیت دل را به شهدا وصل کنیم هم شفاعت می کنند و هم حاجت روا ؛ نمی دانم شایدم به خاطر آن است که روزهای یکشنبه در شهرستان شوش بنیاد شهید و امور ایثارگران و مجمع اهل بیت عنوان خادمی شهدا را به این حقیر داده اند ، شهدای گمنام  عملیات رمضان در عرض 24 ساعت خواسته ی ما را برآورده نمودند .

ساعت 10صبح روز جمعه 25 اسفند ماشین گروه سوم را به منطقه ی عملیاتی رمضان رساند و ما گروه دومی ها  وسایل خود را جمع و جور کرده و از مسئول خادمین حلالیت طلبیده و با گروه سومی ها یک عکس یادگاری گرفتیم .


اما خداحافظی با 12 شهید گمنام و زائرین راهیان نور به مراتب سخت تر وداع با دوستانی بود که ده روز در کنار آنها زندگی کردیم و با رفتار و خصوصیات فرد فرد آنها آشنا شده بودیم  ولی چاره ای نبود و باید  آن یادمان را ترک می کردیم تا سال آینده به انتظار نشست که شهدای کدام یادمان ما را دعوت می کنند . لذا پاسگاه زید را به مقصد معراج شهدای اهواز ترک نمودیم .


 

وقتی به معراج شهدا رسیدم وقت نماز اذان ظهر بود ؛ نماز را که خوانیم ، تعداد از شهدای تازه تفحص شده را جهت انتقال به دیگر استان ها  جمع آوری کرده بودند ، چند دقیقه ای با آنها وداع نموده و ابتدا به صرف ناهار دعوت شده و در نهایت به امضای ادیبی دبیر کل ستاد مرکزی راهیان کشور لوح تقدیر دریافت نمودیم و اهواز را به مقصد شوش ترک کردیم .

Bingo sites http://gbetting.co.uk/bingo with sign up bonuses

کلیه حقوق این سایت متعلق به پایگاه خبری و تحلیلی شوش نیوز می باشد. تهیه و طراحی : 0171 هاست